سانسور اخلاقي

همين كه نام سانسور را مي¬ شنويم، بيش از هر چيز، به ياد سانسور سياسي و عقيدتي مي افتيم. حال آنكه سانسورهاي ديگري هم هست كه به اندازۀ آن يك، زيان بار و محدودكنندۀ آزادي انديشه و آگاهي آدمي است. يكي از اين سانسورهاي ظاهرالصلاح سانسور اخلاقي است. يعني اينكه ديگري تصميم بگيرد كه تو چه چيزي را نخواني، زيرا تصور مي كند كه از نظر اخلاقي براي تو بد و زيان آور باشد. نظير سانسور فروغي كه در چاپ كليات سعدي، هزليات و خبثيات او را حذف كرد. صرف نظر از اينكه اين آثار از نظر ادبي ارزش دارد يا بي ارزش است، حذف آن يعني نديده گرفتن يك واقعيت تاريخي. سعدي، خوب يا بد، اينها را نوشته است، حذف آنها جز سانسور نامي ندارد. حذف آنها يعني اينكه شما هنوز فرد صغيري هستيد و نياز به قيمي، با عقل كامل، داريد كه به شما بگويد چه بخوانيد و چه نخوانيد........ به امثال و حكم دهخدا رجوع كردم، ديدم متأسفانه زنده ياد دهخدا كه امانت علمي و ادبي اش شهره است، در اين مورد خاص گفته ها و باورهاي مردم را با امانت نقل نكرده و به سانسور اخلاقي دست زده است. همان مَثَل كاشاني ها را ما تهراني ها مي گوييم: «مار كه پير شد، قورباغه با او بي ادبي مي كند.» (من هم سانسور كرده ام! اصل مثل اين نيست.) علامه دهخدا نوشته است: «مار كه پير شد، قورباغه سوارش مي شود» ... از همه بدتر آنجاست كه تغييري داده شود كه مقصود و مقصد مَثَل را از ميان ببرد و لوث كند. نظري اين يك از همان امثال و حكم دهخدا:
«خرك سياه بر در است. گويند روزي امير خلف سيستاني به شكار رفته بود.... ناگاه از حشم جدا افتاد. مردي را ديد... بر خري سياه نشسته... امير پرسيد: كجا مي روي؟ گفت: به سيستان به نزد امير خلف كه شنيده ام او مردي كريم است، و من مردي شاعرم و نام من معروفي است. شعري گفته ام. چون در بارگاه او برخوانم، از انعام او نصيب يابم. گفت: آن قصيده برخوان تا بشنوم. چون برخواند، گفت: بدين شعر چه طمع داري؟ گفت: هزار دينار. گفت: اگر ندهد؟ گفت: پانصد دينا. گفت: اگر ندهد؟ گفت: صد دينار. گفت: اگر ندهد؟ [آن گاه تخلص شعر به نام خرك سياه خود كنم.] »
دهخدا جملۀ آخر را در كروشه آورده است كه نشان دهد خود اضافه كرده است، و در اصل چيز ديگري است. مي توان حدس زد كه شاعر گفته: آن وقت فلان خرم را به او و نزديكانش حواله مي دهم! و گرنه تلخص شعر را به نام خر كردن، چندان ربطي به امير ندارد و تمام طنز تيز و گزندۀ داستان را هم از بين مي برد.
شاعر به درگاه امير مي رود و بقيۀ ماجرا به همان صورت روي مي دهد: «... تا به صد رسيد. امير گفت: بسيار باشد. گفت: يا امير خرك سياه بر در است! امير خلف بخنديد و او را انعامي بداد.»
برگرفته از :
فريدون تنكابني؛ نگاه نو؛ شماره 76 (بهمن 1386)؛ ص 106.