
Issue 3
– September 2012
Editors’
Overview: Neuroethics: Many Voices and Many Stories
Michael
Kalichman, Dena
Plemmons, Stephanie J.
Bird
عصبپژوهي اخلاق: صداهای بسیار و داستانهای بسیار
مایکل کليچمن، دينا پلمُنز، استفانی جي. بِرد
Neuroscience
May Supersede Ethics and Law
Thomas R.
Scott
عصبپژوهي ممکن است جایگزین اخلاق و حقوق شود
تامس آر. اسکاتWhat If? The
Farther Shores of Neuroethics
Henry T.
Greely
چه میشد اگر؟ سواحلي دورتر از عصبپژوهي اخلاق
هنری تي. گريلي
Biological
Indeterminacy
Ralph J.
Greenspan
عدم قطعیت زيستي
رالف جي. گرینسپن
Reductionism,
Brain Imaging, and Social Identity Commentary on “Biological Indeterminacy”
Ann
Pirruccello
تقلیل گرایی/تحويلگرايي، تصویربرداری از مغز، و تفسیر/شرح هویت اجتماعی "عدم قطعیت زيستي"
The Ethics
of Neuroscience and the Neuroscience of Ethics: A Phenomenological–Existential
Approach
Christopher
J. Frost, Augustus R.
Lumia
اخلاق عصبپژوهي و عصبپژوهي اخلاق: رویکرد پدیدارشناسانه و وجودی
کریستُفر جي. فراست، آگستس آر. لوميا
Neuroscience,
Ethics and Legal Responsibility: The Problem of the Insanity Defense
Steven R.
Smith
عصبپژوهي، اخلاق و مسئولیت حقوقی: مسئله دفاع مبتني بر جنون
استیون آر. اسمیتThe
Spirituality of Human Consciousness: A Catholic Evaluation of Some Current
Neuro-Scientific Interpretations
Terence A.
McGoldrick
معنویت/روحانيت آگاهی انساني: بررسی کاتولیکي از برخی تفاسیر
علمی – عصبي جديد
ترنس اي. ام سي گُلدريک
Haunted by
the Ghost in the Machine. Commentary on “The Spirituality of Human
Consciousness: A Catholic Evaluation of Some Current Neuro-scientific
Interpretations”
James B.
Miller
ارواح ساکن در ماشين. شرحي بر " معنویت/روحانيتِ آگاهی انساني: بررسی کاتولیکي از برخی تفاسیر علمی – عصبي جديد "
جیمز بي. میلر
Ethical
Concepts and Future Challenges of Neuroimaging: An Islamic Perspective
Wael K.
Al-Delaimy
مفاهیم اخلاقی و چالشهای آینده عصبْتصویربرداری(تصويربرداري
عصبي): یک چشم انداز اسلامی
وائل کي. آل دليمي
Translating
Neuroethics: Reflections from Muslim Ethics
Ebrahim
Moosa
ترجمه عصبپژوهي اخلاق: بازتابهاي اخلاق اسلامی
ابراهیم موسی
Compassion,
Ethics, and Neuroscience: Neuroethics Through Buddhist Eyes
Karma Lekshe
Tsomo
محبت، اخلاق، و عصبپژوهي: عصبپژوهي اخلاق از طریق چشمهاي
بودایی
کارما لکش تسومو
The Limits
of the Buddhist Embrace of Science
Francisca
Cho
محدودیتهاي پذيرش علم در بودایسم
فرانسيسکا چو
Science,
Human Nature, and a New Paradigm for Ethics Education
Marc Lampe
علم، طبیعت انسان، و یک الگوی جدید برای آموزش اخلاق
مارک لمپ
Ethical
Decision Making in the Conduct of Research: Role of Individual, Contextual and
Organizational Factors
Philip J.
Langlais
تصمیمگیری اخلاقی در انجام تحقیق: نقش عوامل فردی، متنی و
سازمانی
فیلیپ جي. لينگلاي
On Social
Attribution: Implications of Recent Cognitive Neuroscience Research for Race,
Law, and Politics
Darren
Schreiber
در مورد اِسناد اجتماعی: لوازم اخیر تحقیقاتِ عصبپژوهيِ شناختي
درباره نژاد، قانون، و سیاست
دارن شرایبر
The
Storytelling Brain
Sanjay K.
Nigam
مغز قصهگو
سانجی کي. نيگَم
Neuroscience,
Neuropolitics and Neuroethics: The Complex Case of Crime, Deception and fMRI
Stuart Henry, Dena
Plemmons
عصبپژوهي، عصبپژوهي سياست وعصبپژوهي اخلاق: موارد بغرنج
جرم و جنایت، فریب و تصويربرداري تشديد مغناطيسي کارکردي / ام آر آي کارکردي((fMRI
استوارت هنری، دنا پلمنس
Potential
for Bias in the Context of Neuroethics
Stephanie J.
Bird
امکان تعصب در زمینه عصبپژوهي اخلاق
استفانی جي. بِرد
--------------------------------
مطالب مرتبط:
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 17:22 توسط عباس مهدوی
|

ش 054 - تابستان 1391 (12)
بررسي تاثير انواع هيجان هاي منفي بر قضاوت هاي اخلاقي در بين دانشجويان
نويسنده(گان):
سهيلا سمائي، مريم ضيايي، محمد كريم خدا پناهي، محمود حيدري
چکيده:
هدف: پژوهش حاضر به بررسي تاثير القا انواع هيجانهاي منفی بر قضاوتهاي اخلاقي شخصی و غیرشخصی پرداخته است. روش: 144 دانشجوی داوطلب (72 زن و 72 مرد) به طور تصادفی در 4 گروه 36 نفره به منظور سنجش قضاوت اخلاقی در مرحله پیشآزمون به معماهای شخصی وغیرشخصی پاسخ دادند. سپس هر گروه به مدت 4 دقیقه در معرض القاء هیجانی با یکی از فیلمهای غمگین، ترسناک، نفرتانگیز و یا خنثی قرار گرفت. در مرحله پسآزمون قضاوت اخلاقی مجددا با معماهای همتاشده سنجیده شد. یافتهها: نتایج آزمون تحليل واريانس با طرح یک بین و دو درون آزمودنی نشان داد که چهار گروه تفاوت معناداری در زمان واکنش به معماهای اخلاقی ندارند. اما تفاوت بين زمان واكنش به معماهاي شخصي و غيرشخصي جدا از تاثير القا هيجاني، معنادار است (P>0/05). همچنین زمان پاسخ و نوع پاسخ به معماهای اخلاقی شخصی و غیرشخصی پس از القاء هیجانی در مقایسه با پیش آزمون تفاوت معناداری دارد(05 / P>0). نتیجهگیری: به نظر میرسد در تاثیر هيجانهای منفی القاءشده بر قضاوت اخلاقی تفاوت معناداري وجود ندارد. همچنين هیجانها به خودی خود بر قضاوتهای اخلاقی تاثیر ميگذارند و این تاثیر به نوع قضاوتهای اخلاقی نیز بستگی دارد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 16:49 توسط عباس مهدوی
|

عصبپژوهي اخلاق چيست؟ عصبپژوهي اخلاق
تجربي و نظری عصبپژوهي اخلاق نظري (بخش دوم)عصبپژوهي اخلاق تجربي با جنبههاي كاربردي و تجربي برقراري ارتباط ميان مفاهيم اخلاقي و عصبپژوهانه سروكار دارد. عصبپژوهي اخلاق نظري، در برابر، بر جنبه هاي ادراكي و روششناسانۀ چنين برقراري پيوندي تأكيد ميكند كه به ما امكان ميدهد تا امور واقع عصبپژوهانه و مفاهيم اخلاقي را به هم پيوند دهيم. و در نتيجه، ابعاد هنجاري و توصيفي را به هم ربط دهيم. اگرچه بحث فراواني درباره مسائل متعددي در عصبپژوهي اخلاق تجربي بوده است، بحث از مسائل ادراكي و روششناسانه و در نتيجه عصبپژوهي نظري تاكنون تاحدودي پراكنده بوده است. به جهت اهميت حياتي اين مسائل براي نقشه آينده عصبپژوهي اخلاق به عنوان يك رشته - به شخصه - مشخص و مجزا، من ميخواهم بخش دوم اين بررسي را به گزارش و روايت اجمالي از عصب پژوهي اخلاق نظري اختصاص بدهم.
ابهام هاي روش شناسانه بين هنجارها و امور واقع آيا داوريهاي اخلاقي هستند كه در حوزههايي كه در بالا ذكرشان رفت، قرار مي گيرند؟ آيا داوري اخلاقي چيزي نيست جز فعاليت عصبي در اين حوزهها؟ اين ديگر يك پرسش تجربي نيست بلكه پرسشي است كه به مسائلي روششناسانه و ادراكي اشاره دارد كه داخل قلمروي كه من عصبپژوهي اخلاق نظري مينامم، ميشوند. به نحو ادراكي، مفاهيم مربوط به عصبپژوهي اخلاق مانند داوري اخلاقي و رضايت آگاهانه بايد همانطور كه من آنها را آميختهها، آميخته هاي ادراكي(Conceptual hybrids) مينامم، باشند. يك آميختۀ ادراكي دلالت ميكند بر يك مفهوم مفردي كه متضمن و دربردارندۀ دو يا انواع متعددي از مفاهيم است، همانطور كه مثلاً مفاهيم هنجاري و توصيفي اينگونهاند. مفاهيم مربوط به عصبپژوهی اخلاق شايد به عنوان آميخته ادراكي شناخته شوند، همانطور كه آنها نه مفاهيم هنجاري محضند، همانطور كه مثلاً مفاهيمي از اخلاق فلسفي اينطورند، نه توصيفي محض، كما اينكه مفاهيم مربوط به عصبپژوهی (Neuroscience) از اين قبيلند. در نتيجه ماهيت مفاهيم آميختۀ مربوط به عصبپژوهی اخلاق عبارت است از پيوند ميان ابعاد هنجاري و توصيفي، يعني، ميان هنجارها و امور واقع. كسي ممكن است حتي يك قدم دورتر برود و بگويد كه اين پيوند و رابطه بين هنجارها و امور واقع، خطوط مفاهيم مربوط به عصبپژوهي اخلاق را به عنوان مفاهيم عصبپژوهي اخلاق مشخص ميكند. اگر چنين پيوند هنجار – امر واقع موجود نباشد، مفاهيم عصبپژوهي اخلاق يا به مفاهيم اخلاقي و در نتيجه مفاهيم صرفاً هنجاري تنزل پيدا ميكنند يا به مفاهيم عصبپژوهانهاي كه ظاهراً صرفاً توصيفي هستند.
يكسان تلقي كردن حكم اخلاقي با فعاليت در قلمروهاي خاص مغز، تن دادن به دو ابهام است. نخست، شخص شرايط ضروري را با هم خلط ميكند، يعني، سازوكارهاي عصبي، و اينكه آنها چه چيز را مشروط ميكنند، يعني، حكم اخلاقي به عنوان نتيجه. اين همچنين مستلزم آن است كه شخص چه بسا از فرق ميان شرايط ضروري و كافي غافل است و امور واقع عصبي را نه تنها به عنوان شرط ضروري بلكه همچنين به عنوان شرط كافي قلمداد ميكند.
دوم، شخص همچنين اجزاء سازنده هنجاري و توصيفي حكم اخلاقي را با هم اشتباه بگيرد. مشاهدات عصبي امور واقع، جزء توصيفي توصيف را مي كند، حال آنكه داوري اخلاقي همچنين مستلزم يك جزء هنجاري است كه با دلالت و اشاره كردن به ابعاد هنجاري به وراي جزء توصيفي ميرود. اگر فلان شخص الان از رهگذر يافتههاي تجربي درباره داوري اخلاقي استنباط كند كه كدام نوع از وضعيت مغز اخلاقاً درست است، بهمان شخص اجزا توصيفي و هنجاري را با هم خلط ميكند، و در نتيجه امور واقع و هنجارها را. بنابرين اين مسئله، مشكلزا است، چرا كه كسي نمي تواند هنجارها را از امور واقع استنباط كند، يعني، از فرق اساسي آنها غافل است.

پيوند هنجارها و امور واقع در مفاهيم عصبپژوهي اخلاقپرسش اين است، حال چگونه ميتوانيم بين اين دو حوزه مجزا و متفاوت، هنجارها و امور واقع، در مفاهيم عصبپژوهي اخلاق ارتباط برقرار كنيم. ما انتخابهاي متعددي داريم. شخصي ممكن است به مرحله هنجاري بيتوجه باشد و آن را به مرحله واقعي تنزل دهد؛ آنگاه هنجارهاي اخلاقي به صورت يك جانبه جايگزين امور واقع عصبي ميشوند، يعني، جايگزيني يك جانبه. با اين وجود، اين به معناي بيتوجهي به فرق اصلي ميان هنجارها و امور واقع است. به عنوان راهي ديگر، شخص ديگري چه بسا تمايز هنجار - واقع را مي پذيرد و هنجارها و امور واقع را به نحو مساوي و دوجانبه در نظر مي گيرد، كه شايد بتوان آن را تساوي دوجانبه (bilateral parallelism) ناميد.
با اين وجود، هردو راه حل، جايگزيني يك جانبه و تساوي دو جانبه، حقِ به هم بافتن دقيق مفاهيم اخلاقي و مشاهدات عصبپژوهانه در مباحث عصبپژوهي اخلاق جديد را بجاي نمي آورند. جايگزيني يك جانبه هنجارها به نفع امور واقع، از عهدۀ ملاحظه و توجه به ماهيت فردي و خاصِ جزء هنجاري در مقايسه با جزء توصيفي برنيامد. همانطور كه در ابهام دوم ذكرش رفت، ما نمي تواينم هنجارها را از امور واقع استنباط كنيم. با اين وجود، تساوي دوجانبه در به حساب آوردن وابستگي متقابلِ نزديك بين اجزاء توصيفي و هنجاري و در نتيجه بين هنجارها و امور واقع كمتر از حد انتظار ظاهر شد. بحث عصبپژوهي اخلاقِ جديد به طور كلي و نمونههايي از حكم اخلاقي و رضايت آگاهانه كه در بالا توصيفشان گذشت به ويژه يادآور ميشوند كه تغييرات در يكي، به عنوان نمونه جزء توصيفي، چه بسا تغييرات در ديگري، اجزاء هنجاري، را موجب ميشود.
آنچه مورد نياز ماست يك استراتژي روششناسانهاي است تا هنجارها و امور واقع، يعني، مفاهيم اخلاقي و يافتههاي عصبپژوهانه را، به نزديكترين و دقيقترين شيوه بدون دست يازيدن به جايگزينيِ يكجانبه يا تساوي دوجانبه، پيوند دهد. ما چه بسا ناگزيريم كه به استراتژيهاي روششناسانه نظاممندي بيانديشيم تا هنجارها و امور واقع را در مفاهيم عصبپژوهي اخلاقي، كه هم فرق اصليشان، هم وابستگي متقابل نزديكشان را در نظر ميگيرد، پيوند دهيم.
يك استراتژي روششناسانه از اين دست شايد به پس و پيش برود، يعني، در آمد و رفت و نوسان باشد بين مفاهيم اخلاقي و يافتههاي عصبپژوهانه و از اينرو، بين هنجارها و امور واقع؛ من اين را "دوران هنجار – امر واقع" مي نامم. چگونه ما مي توانيم اجمالاً چنين "دوران هنجار – امر واقع" را تعريف كنيم؟ نقطه شروع رايج عصبپژوهي اخلاق تجربي يك مفهوم اخلاقي است كه با مشاهدات عصبپژوهانه پيوند دارد. در اينجا هدف يا عصبپژوهي (neuronalize) مفهوم اخلاقي است، مانند عصبپژوهي اخلاق (Neuroscience of ethics)، يا آشكار ساختن ربط آن به تحقيق عصبپژوهانه، مانند اخلاق عصبپژوهي (Ethics of Neuroscience)، است. با اين وجود، آنچه اغلب مورد غفلت واقع مي شود اين است كه چگونه اين نخستين رويارويي مفاهيم اخلاقي با مشاهدات عصبپژوهانه بر خود مفهوم اخلاقي تأثير ميگذارد. اگر رضايت آگاهانه به طور تجربي از عواطف و همدلي و نه كاركردهاي شناختي ناشي شود، مفهوم رضايت آگاهانه مستلزم چه چيزي ميشود؟ امر عاطفه/همدلي براي هنجارهاي ذاتي در رضايت آگاهانه متضمن چه چيزي است؟ آيا ما بايد پيوند ميان هنجارها و امور واقع در رضايت آگاهانه (و داوري اخلاقي) را به طور متفاوتي تصور و مجسم كنيم اگر عواطف/همدلي و نه كاركردهاي شناختي برتري و توفق داشته باشند؟
از اينرو ما ممكن است، با تكيه بر يافتههاي عصبپژوهانه، دست به اصلاحات ادراكي در مفاهيم عصبپژوهي اخلاق بزنيم. پس اين عمل، از مفهوم اخلاقي ابتدايي يك مفهوم ِ عصبپژوهي اخلاقِ حقيقي مي سازد، به معناي حقيقي و تحت اللفظي كلمه، و نه به معناي صرفاً كنايي و استعاري. باري، دوران بين مفاهيم اخلاقي و يافتههاي عصبپژوهانه يك قدم پيشتر مي رود. اين مفاهيم بازبينيشده و اصلاحشده ممكن است به رويكردهاي تجربي و طرح هاي مطالعاتي متعددي را در تحقيقات عصبپژوهانه بعدي ضرورت ببخشد، براي اينكه حمايت تجربي بيشتري را فرآهم آورد. چنين دَوران يا دوري ميان مفاهيم اخلاقي و يافتههاي عصبپژوهانه و در نتيجه بين هنجارها و امور واقع – كه من "دوران امر واقع – هنجار " مي نامم، وجود دارد.

عصبپژوهي اخلاق روش - بنياد مفهوم دَوران امر واقع – هنجارِ نظاممند، استراتژي روشمندي را توصيف ميكند تا ما وابستگي متقابلِ نزديك بين هنجارها و امور واقع را، بي آنكه نسبت به فرقهاي اساسيشان بي توجه باشيم، در نظر بگيريم. به معناي دقيق كلمه، اين مفهوم در پي توصيف آن است كه چگونه ابعاد توصيفي و هنجاري در مفاهيم عصبپژوهي اخلاق ميتوانند با يكديگر پيوند داشته باشند، به طور نظاممندي كه از حد ارتباط شهودي صرف تجاوز مي كند، مانند در تساوي دوجانبه يا جايگزيني يكجانبه. آنچه در آينده مورد نياز است، بسط و گسترش يك شيوه نظاممند است كه مراحل متعدد دَوران هنجار – امر واقع را با ارائه توصيه ها و ملاكهاي روشمندانۀ دقيقي براي قابل اعتبار و اعتماد بودن، به تفصيل شرح دهد.
حال، شخصي ممكن است بگويد چنين "دَوران هنجار – امر واقع نظام مند" صرفاً در حوزۀ نظر ممكن است، بيآنكه لوزامي براي عصبپژوهي اخلاق تجربي به دنبال داشته باشد. با اين وجود، اين امر نسبت به ضرورت روششناسي عصبپژوهانه اخلاقِ خاص بيتوجه است. اگر عصبپژوهي اخلاق بخواهد خودش را به عنوان يك رشته مجزا و جداگانهاي كه از رشته هاي همجوارش، مانند فلسفه، فلسفه اخلاق (Ethics)، و عصبپژوهي متفاوت است، تثبيت كند، بايد يك روششناسي خاصي پايهگذاري كند.
تنها بسط و گسترش روششناسي خاص (يا حتي استراتژيهاي روششناسانه متعدد) به عصبپژوهي اخلاق امكان ميدهد خودش را به عنوان رشتهاي، با حقوق و قوانين خاص خودش، در برابر فلسفه/ فلسفه اخلاق و عصبپژوهي، تثبيت كند. به معناي دقيق كلمه، عصبپژوهي اخلاق بايد بيشتر بر پايه استراتژيهاي روششناسانه خاص متعددي و نه نتيجه شكل گيرد، چنانكه براي نمونه در جايگزيني يكجانبه با عصبپژوهي (Neuronalization) پياپيِ مفاهيم اخلاق اينطور است. بنابرين شخصي ممكن است از عصبپژوهي اخلاق روش – بنياد به عنوان امري كه از عصبپژوهي اخلاق نتيجه – بنياد(محور) متمايز است سخن به ميان آورد.
نتيجهمن در اينجا مروري مختصر از جنبه ها يا ابعاد مشخص و رايج عصبپژوهي اخلاق جديد به دست دادم. اينها دربردارندۀ جنبه هاي تجربياي هستند كه بر مسائل تجربي و كاربرديِ برآمده از رويارويي بين مفاهيم اخلاقي، مانند داوري اخلاقي و رضايت آگاهانه، و يافتههاي عصبپژوهانه، مانند عواطف و همدلي، انگشت تأكيد مي گذارد. چنين رويارويي مربوط به عصبپژوهي اخلاق امكان اساسي ارتباط و پيوند ابعاد هنجاري و توصيفي را از پيش فرض ميگيرد و از اينرو هنجارها و امور واقع را. بنابراين، بخش دوم از اين مرور بر برخي مسائل روششناسانه و نظري كه اغلب مورد بيتوجهي قرار گرفتند و بر اينكه چگونه امور واقع و هنجارها ميتوانند به نحو لازم و ملزوم(وابسته به هم)، بدون غفلت از فرق اساسي آنها، پيوند داشته باشند، پاي مي فشارد. اين مطلب، شرح و تفصيل سازوكارهاي روششناسانۀ نظاممند را به عنوان امري كه در عصبپژوهي اخلاق ضروري و خاص است، مينماياند. آنگاه ممكن است زمينهاي براي بسط و گسترش عصبپژوهي اخلاق روش محور، در آينده، فراهم آيد.
بخش نخست ترجمه پيشرو را در
اينجا بخوانيد
منبع ترجمه:
What is neuroethics? Empirical and theoretical neuroethics
Georg Northoff
----------------
مطالب مرتبط:
عصب پژوهي اخلاق چيست؟ عصب پژوهي اخلاق تجربي چيست؟مروري بر كتاب "عصب پژوهي اخلاق، چالش هاي قرن بيست و يكم"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 16:53 توسط عباس مهدوی
|

موضوع ويژه : پاردو و پترسون در عصبپژوهي
و حقوق
ويراستار مهمان: والتر سينت آرمسترانگ(Walter Sinnott-Armstrong)
1/ اذهان، مغزها و هنجارها
مايکل اس. پاردو و دنيس پترسون (Michael S. Pardo and Dennis Patterson)
استدلالها براي اهميت عصبپژوهي به
سراسر بسياري از رشتهها رسيد. طرفداران عصبپژوهي ادعاهاي گستردهاي براي عصبپژوهي
در قلمروهاي اخلاق، ارزش و حقوق کردند. به عنوان مثال، در حقوق بسياري از محققان براي
نقش گسترده شواهد عصبپژوهانه در ارزيابي مسئوليت کيفري استدلال کردند. در اين
مقاله، ما ادعاهايي را براي نقش تبييني عصبپژوهي در مسائل اخلاق و حقوق طرح کرديم.
با کمک گرفتن از کار قبلي، ما به تبيينهاي
عصبپژوهانه از سه موضوعي که در اين حوزهها طرح ميشوند، انسجام ميبخشيم: پيروي از
قانون، تفسير، و دانش. ما اين تبيينها را به نقد ميکشيم و به طور کلي ادعاهايي
مبني بر بسامدي گزارشهاي عصبپژوهانه را به چالش ميکشيم.
2/ مغز، رفتار، و دانش
والتر گلنون (Walter Glannon)
در ذهنها، مغزها، هنجارها، مايکل
و پاردو و دنيس پترسون مدعي ميشوند که اين ايده که "تو مغز خودت هستي"
به شرح قابل قبولي از رفتار انساني کمک نميکند. من استدلال ميکنم که آنها بخش
خيلي کمي از مغز را در گزارششان از انواع مختلف رفتار، ترک ميکنند.
3/ عصب – حقوق جدي (صريح)
سارا كي. روبينز و كارل اف. كراور (Sarah K. Robins and Carl F. Craver)
در ذهنها، مغزها، و هنجارها،
پاردو و پترسون منکر ميشوند که فعاليتهاي افراد (دانش، پيروي از قانون، تفسير)
ميتوانند به نحو انحصاري بر حسب مغز درک شوند، و از اينرو نتيجهگيري ميکند که عصبپژوهي
به حقوق بيربط است، و به پرسشهاي مفهومي و فلسفياي که در چهارچوب قانوني طرح ميشوند.
در نظر آنها، چنين کششهايي به عصبپژوهي بيهوده هستند. ما موافقيم که درک افراد
مستلزم بيش از درک مغزها هست، اما منکر نتيجهگيري بدبينانه آنها هستيم. اينکه عصبپژوهي
ميتواند براي بيان مسائل حقوقي مورد استفاده قرار گيرد، پرسشي تجربي است. کار جديد
در مورد سندرم قفلشده[1]،
حافظه، و دروغ نشان ميدهد که عصبپژوهي ارتباط بالقوهاي با حقوق دارد، و از
بيهودگي (بيمعنايي) به دور است. از طريق بحث در مورد روشهاي عصبپژوهانه و اين نتايج
اخير، ما نشان ميدهيم چگونه درک درست از مکانيسمهاي زير شخصي که بر تواناييهاي
سطح شخص (person-level abilities) تأکيد
ميکند، ميتوانست به عنوان يک منبع ارزشمند و روشنگري از شواهد در زمينههاي
حقوقي و اجتماعي در نظر گرفته شود.
4/ تشخيص عصبي دروغهاي ، تغيير معيار، و زبان
عادي
توماس نادلهوفر (Thomas Nadelhoffer)
مايکل پاردو و دنيس پترسون اخيراً چند
انتقاد تحريکآميز مطرح کردند که کانون کارهاي زيادي را نشانه رفته است که بر
سر دوراهي عصبپژوهي و حقوق انجام شده است. هدف من در اين مقاله اين است که
استدلال کنم انتقادهاي آنها از حوزۀ نوپا، ولي رو به رشد عصبپژوهي حقوق (neurolaw)، در
نهايت، مبتني است بر مفروضات مشکوک مربوط به طبيعتِ هميشه در حال تکامل ميان کشف
علمي و زبان عادي. در حاليکه اتحاد ميان زبان عادي و کشف علمي، نه هميشه، يک شادي پذيرفته
شده است، اين يک اتحاد دشواري است که، با اين وجود، به نظر ميرسد با گذشت زمان قابل
حل باشد. در صفحات زير، سعي خواهم کرد تا نشان دهم استراتژي استدلالي اصلي پاردو و
پترسون در نهايت وابسته به مفروضات اساسي مربوط به ثبات زباني است، که ما بايد
اجتناب کنيم.
5/ مفهومي و تجربي: سوءتفاهمها، توضيحات
و پاسخها
مايکل اس. پاردو و پترسون
در
دعوت از ويراستاران، مقالهاي نوشتيم
(با عنوان "ذهنها، مغزها و هنجارها") که ديدگاههاي ما را در مورد
انواع ادعاهاي کساني که براي قدرت تبييني عصبپژوهي در مسائل مربوط به حقوق
و
اخلاق استدلال ميکنند، شرح ميدهد. ويراستاران از اساتيد دانشگاهي نامدار
(والتر
گلنون، کارل کراور، سارا روبين، توماس نادلهوفر) خواستند بر مقاله ما
شروحي
بنگارند و از ما خواستند به نقدهاي آنها پاسخ دهيم. در اين پاسخ به شارحين،
ما برخي
سوءتفاهمهاي بالقوه از ديدگاههايمان را تصحيح کرديم و بيشتر مواضع
خودمان را روشن ساختيم؛ با بحث از تمايز تجربي – مفهومي، پيروي از قانون،
توضيحاتي در سطوح شخصي و
زيرشخصي، حافظه، و تشخيص دروغ. اگرچه ما به بسياري از انتقادهايي که توسط
همکاران
گرامي ما بسط داده شدند، اذعان داريم، نتيجه ميگيريم که، در چندين جنبه
مهم، انتقادات
آنها نکاتي را که در مقاله اصلي ما اعمال شد تأييد ميکند.
6/ بهبود شناختي، اخلاق فضيلت و زندگي
خوب
باربرو اليزابت اسمرالدا فرودينگ (Barbro Elisabeth Esmeralda Fröding)
اين مقاله به بررسي نقشهاي مخصوصي ميپردازد
که بهبود شناختي پزشکي و تکنولوژيک، از يک سو، و فضايل اخلاقي و معرفتياي که به
لحاظ سنتي فهميده شد، از سوي ديگر، ميتواند در توانا ساختن ما براي رسيدن به
زندگي خوب کمک کند. در مقاله حاضر نشان داده خواهد شد که نه فضايل و نه بهبودهاي
شناختي (از آن نوع که ما امروز يا در آيندۀ قابلپيشبيني، دست پيدا ميکنيم) به
خودي خود، به احتمال زياد، بيشتر مردم را به زندگي خوب رهنمون نميشوند. در
حاليکه فضايل اخلاقي و معرفتي کاملاً به طور قابل قبولي براي زندگي خوب، در نظر،
هم ضروري و هم کافي هستند، به اخلاق فضيلت اغلب انتقاد ميشود که براي اکثريت
افراد، در عمل، دستنيافتني است و نخبهگرا است. برخي بهبودهاي شناختي، از يک سو،
چه بسا براي زندگي خوب ضروري هستند، اما براي چنين وجودي کافي نيستند. در اينجا اين
قابل طرح خواهد بود که ترکيب فضيلت و بهبودهاي شناختي ترجيح داده شد.
7/ آيا اصلاح حافظه اعتبار ما را تهديد
ميکند؟
الكساندر اِرلر (Alexandre Erler)
يک اعتراض به فنآوريها بهبود اين است
که آنها چه بسا ما را به زندگي غير معتبر رهنمون ميشوند. فنآوريهاي اصلاح حافظه
(MMTs) اين نگراني را، به شيوهاي به ويژه حاد (شديد)، بالا ميبرد. در
اين مقاله من چهار سناريو را توضيح دادم، که چه بسا گفته ميشود استفاده از MMTs به زندگي غير معتبر ميانجامد. سپس من متعهد شدم که اين استدلال
را توجيه کنم. من گزارشهاي موجود و مهمي از اعتبار (authenticity) را مورد بررسي قرار دادم، و
برداشت خودم از آنچه گزارش"true self" ناميدم (که به عنوان مکمل، نه جايگزين در نظر
گرفته شد)را ارائه ميدهم. من به طور خلاصه، MMTهاي فعلي و پيشرو را تبيين ميکنم، با
تمييز نهادن ميان بهبود حافظه و ويرايش حافظه. سپس با حرکت به سوي برآورد سناريوهاي
نخستين در پرتو گزارشهايي که پيشتر توضيح داده شد، من استدلال ميکنم که بهبود
حافظه، طبيعتاً، دغدغههاي جدي را درباره اعتبار بر ميانگيزاند. من معتقدم، تهديد
اصلي براي اعتبار که توسط MMTها طرح شد، از ويرايش حافظه
ناشيست. با ردّ نگرانيهاي نامناسب درباره هويت، كه توسط شوراي اخلاقزيستي رئيس
جمهور در فراتر از درمان(Beyond Therapy) طرح شد، من در عوض استدلال ميکنم ويراش حافظه ميتواند ما را بر
آن دارد تا به دو نحوۀ مهم زندگي غيرمعتبر را اختيار کنيم: نخست، با به خطر
انداختن صدقت آن، و دوم، با مانع شدن از تمايل آنها براي پاسخدادن به رخدادهاي
گذشته به شيوههاي خاص، زماني که ما دلايلي براي پاسخدادن به شيوههايي از اين
دست داريم. اين ملاحظه به ما اجازه ميدهد تا اتهام نامعتبر بودن را توجيه کنيم،
در مواردي که گزارشهاي موجود ناموفق ميباشد. آن همچني دليل اخلاقي مهمي
بهدست ميدهد، نه براي استفاده از MMTها به شيوههايي که به چنين
نتايجي ميانجامد.
8/ آيا نياز براي عصبشکگرايي(Neuroskepticism) باليني وجود دارد؟
اِرن كلاين (Eran Klein)
عصبپژوهي اخلاق باليني و عصبشکگرايي
رقباي جديدي براي واژه عصبپژوهي اخلاق هستند. عصبپژوهي اخلاق باليني براي تمايز
نهادن ميان مسائل ارتباط باليني برآمده از بسطهايي در مغزپژوهي و مسائل مطرح شده
در پژوهش عصبپژوهي مناسب، مورد استفاده قرار گرفت. عصبشکگرايي به عنوان موازنهاي
براي ادعايي درباره ارزش و احتمالاً پيامدهاي بسطهايي در عصبپژوهي مطرح ميشود.
اين دو جريان نوپا از تفکر، از ميان عمل عصبشناسي گذشتند. عصبشناسان با مسائل
سنتي بسياري در اخلاق زيستي مواجهند؛ مانند پايان مراقبت از زندگي در وضعيت نباتي
مداوم، تعيين ظرفيت در جنون پيشرونده، و درخواستهايي براي خودکشي کمکشده در شناخت
– حفظ بيماري عصبحادّشونده (neurodegenerative disease) (مانند اسکلروز جانبي آميوتروفيک). عصبشناسان همچنين به نظر ميرسد
در خط مقدم برنامههاي پاييندستِ باليني عصبپژوهي باشند، مانند تقويت داروريي
زندگي ذهني (رواني). در عين حال، عمل عصبشناسي، که در درجه اول دغدغه ساختار،
عملکرد، و درمان سيستم عصبي دارد، در طول تاريخ نوعي نگرش شکگرايانه نسبت به موضوعاش
پرورانده است. همه مسائلي که در ابتدا عصبشناسانه به نظر آمدند، اساساً عصبشناسانه
نيستند. اين شکگرايي رشتهاي بهطورکلي در جهت (گيري) باليني نيست و محدود در
محدوده نيست. افزايش منافع عصبپژوهي باليني و در عصبشکگرايي به طور کلي، حاکي
از کاربرد ممکن
گستردهترِ است. شکگرايي باليني عصبشناسي انگيزهاي را به دست ميدهد
براي انديشه درباره نقش مناسب شکگرايي در گسترههاي باليني عصب پژوهي. بعد
معرفي کوتاه از عصبشکگرايي و عصبپژوهي باليني، طبقهبندياي از
عصبشکگرايي باليني مطرح شد و دلايلي مبني بر اينکه چرا صورتي قويتر، نه
ضعيفتر، از عصبشکگرايي
باليني در حال حاضر موجه است.
9/ دروغ، دروغهاي لعنتي و تلقينها: گزارشي
در مورد فُريد و همکاران
کریستوفر
جیمز رایان(Christopher James Ryan)

10/ معرفي از مارتا جي. فراه (
ويراستار)، عصبپژوهي: درآمدي با خوانشها
کمبريج، ماساچوست: چاپ 2010.
والتر گلنون

11/ معرفي از هنري بونت، عصبپژوهي
اخلاق عملي
بيلبائو: چاپ 2010.
كاريسا وليز (Carissa Véliz)
12/ مقاله پسگرفته شده: تحريك
مغناطيسي كرانيال: پيشرفتهاي اخير و مسائل مربوط به عصبپژوهي اخلاق
اين مقاله پسگرفته شد: با توجه برخي
مشكلات در ارجاعات، نويسنده تصميم گرفت مقاله را پس بگيرد.
ويناي كي. شوكلا (Vinay K. Shukla)
منبع :
Neuroethics
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 17:9 توسط عباس مهدوی
|

مجلۀ عصب پژوهی اخلاق (مجلد چهارم، شماره دوم، جولای2011)
موضوع ویژه:
عصب¬پژوهی اعتیاد
ویراستار میهمان: آدریان کارتر (
Adrian Carter)
پارادوکس عصب¬پژوهی اعتیاد
دنیل زد. بوچمن (
Daniel Z. Buchman)، جودی ایلس(
Judy Illes) و پتر بی. رینر(
Peter B. Reiner)
عصب¬پژوهی به میزان چشمگیری این فهم را تغییر داد که چگونه تغییرات در
بیوشیمی (biochemistry) مغز به واسطۀ عرضۀ داروهای اعتیادآور به ساز و
کارهای تحمل و وابستگی فیزیکی کمک می کند. بسیاری از دانشمندان و حامیان
سلامت روانی با افزودن قبول بیماری (imprimatur of disease) از این دانش
نوظهور داربست می¬سازند، و بحث می¬کنند که تصور اعتیاد به مثابه "بیماری
مغزی" داغ مردم را کاهش خواهد داد. بسط مفهوم بیماری مغزی به اندیشۀ
فائده¬گرا و سودگرا بستگی دارد: زبان (شیوۀ بیان) برای افراد معتاد این
امکان را فراهم می آورد تا از همان اندازه دلسوزی و دسترسی به خدمات مراقبت
درمانی بهره¬مند شوند که سایر بیماران پزشکی دریافت می¬کنند، و سیاست¬های
حقوقی و اجتماعی روشن را ارتقا می¬ دهد. با این حال چنین ادعاهایی شاید با
پروراندن تبعیضی که عموماً به پاتولوژی (آسیب-شناسی) مرتبط است عواقب
ناخواسته¬ای در پی داشته باشد. بویژه، زبان عصب¬پژوهی¬ای که برای توصیف
اعتیاد مورد استفاده قرار گرفت شاید نگرش¬هایی مانند سرزنش و مسئولیت را
کاهش دهند به هنگامی که نادانسته اشخاص معتاد را به عنوان دیگران
عصب¬زیست-شناختی(neurobiological others) شناسایی می کنند. در مقالۀ پیشرو،
ما ملاک¬ها و محدودیت-های اتخاذ زبان عصب¬پژوهی برای توصیف اعتیاد را
بررسی می¬کنیم. ما معتقدیم که بازسازی اعتیاد در زبان عصب¬پژوهی فوائدی
مانند پیدایش تعهدات زیست - اجتماعی قدرتمند فراهم می¬آورد، اما دستۀ¬
جدیدی از خطرات را نیز در پی دارد، همانطور که مفاهیم عصب¬پژوهی توصیفی از
نگرش¬های تاریخی و شهودات مقارنِ اعتیاد و اشخاص معتاد جدایی¬ناپذیرند. به
ویژه، تأکید بر مغزِ بیمار شاید آسیب ناخواسته¬ای را از طریق بسط
تناقض¬آمیز فاصلۀ اجتماعی موجب شود.....
معتاد به غذا، گرسنۀ مواد (مخدر)
بِنت فودی (
Bennett Foddy)
اجماع روبه¬رشدی در بین عصب¬پژوهان وجود دارد ناظر به اینکه افراد
می¬توانند معتاد به عذا بشوند، و اینکه دست کم برخی موارد چاقی به علت
اعتیاد است. بر عکس، مابقی چاقی را یا به عنوان بیماری سوخت¬ و ساز
(متابولیسم/
metabolism)، یا به عنوان
بی¬مبالاتی در آسیب رساندن به خود تلقی می¬کنند. در میان پژوهشگران مربوط
به چاقی، بحث زنده¬ای بوده است در مورد این مسئله که آیا چاقی باید به
عنوان بیماری لحاظ شود. با این حال، پژوهشگرانِ کمی برآنند که چاقی بیماری
است به همان معنایی که معمولاً ادعا می¬شود که اعتیاد بیماری است – یعنی،
بیماریِ رفتاریِ توأم با علت عصب¬پژوهانه. در این بخش، من به بررسی این
مسئله می¬پردازم که چه چیزی اکنون مجموعه¬ای از شواهد قانع¬کننده برای
اعتیاد به غذا است، تا اثبات کنم بیشتر موارد چاقی به علت اعتیاد به غذا
هستند. من سپس استدلال می¬کنم که برغم این، چاقی نباید بیماری عصب¬رفتاری
(neurobehavioural) در نظر گرفته شود به معنایی که نوعاً به اعتیادِ به
مواد نسبت داده می¬شود. فرض ارتباط میان اعتیاد و چاقی مستلزم آن است که
مفهوم بیماری اعتیاد باید کنار گذاشته شود. من با ارزیابی برخی از لوازمی
که این حرکت برای سیاست و اخلاق دارد، با توجه به هردوی چاقی و اعتیادِ به
مواد، بحث را به پایان رساندم.
اختلال¬ها در کنترل میلِ شدیدِ به موجب مادۀ مخدر (دارو)
آدریان کارتر (
Adrian Carter)، پالی امبرمون(
Polly Ambermoon)، و وین دی. هال(
Wayne D. Hall)
شواهد رو به شدی وجود دارد مبنی بر اینکه درمان با جایگزینی دوپامین (
dopamine replacement therapy /DRT) برای مداوا کردن بیماری پارکینسون می¬تواند موجب رفتارهای ناخواسته و اختلال¬ها در کنترل میلِ شدید شود(ICDs /
impulse control disorders )، مانند قمار بیمارگونه ، و
فزون¬خواهی جنسی . همانند صورت¬ های شناخته¬ شده¬ تری از اعتیاد که ناشی از
مادۀ مخدر هستند، این اختلال¬های پزشک زاد می ¬توانند موجب افسردگی و آسیب
اساسی برای بیماران و خانواده¬ هایشان شوند. در برخی موارد، افرادی که با
جایگزینی دوپامین (DRT) درمان می ¬شوند خانه¬ های¬شان و شغل شان را از دست
می دهند، یا به رفتارهای جنسی شرم آور ادامه می دهند. در مقالۀ پیشرو ما
نخست شاهدی ناظر به اینکه این اختلال ها به موجب جایگزینی دوپامین (DRT)
پدید آمدند را بررسیدیم. اگر پذیرفته شود که جایگزینی دوپامین (DRT) در
اقلیت قابل توجهی از افراد موجب رفتارهای اعتیادآور یا ناخواسته می شود،
آنگاه پرسش های بالینی و اخلاقی ذیل مطرح می شوند: تحت چه شرایطی تجویز
مداوایی که شاید رفتارهای ناخواسته آسب زایی را موجب می شود، اخلاقی است؟
آیا افرادی که با جایگزینی دوپامین (DRT) درمان شدند اخلاقاً مسئول هستند و
بدین جهت برای رفتار شرم آور مرتبط با درمان شان مقصر هستند؟ ما این مقاله
را با مشاهداتی از ارتباط ICDs به موجبِDRT با فهم ما از اعتیاد به
پایان می رسانیم و جهات امیدبخشی از پژوهش آتی و تحلیل اخلاقی را مشخص می
کنیم.
عصب پژوهی اخلاقِ لذت و اعتیاد در برنامه های سلامت عمومی که ورای
فروکاستن آسیب حرکت می کند: تأمین بودجۀ تولید داروهای(مواد) غیر اعتیادآور
و رده¬بندی لذت
رابین مکنزی (
Robin Mackenzie)
بعید است که از جستجوی لذت دست بکشیم، همانطور که این بر سلامت و سعادت ما
تأثیر می¬گذارد. با این حال مواد (داروهای) روان¬گردان بسیاری که موجب لذت
می¬شوند همانند مواد مخدر تفریحیِ غیرمجاز طرد شدند، برغم اینکه تنها برخی
از آنها برای برخی افراد اعتیادآورند. تلاش¬ها برای رفع ممنوعیت آنها، یا
برای اصلاح کردن قوانین آنها، از آنجایی که مجازات¬ها متناسبِ با آسیب
رساندن هستند، کلاً ناموفق بوده اند. با این حال، اگر انتخاب¬هایِ در پی
لذت بودن اخلاقی هستند به طوریکه آنها از آسیب رساندن به شخص یا دیگران
جلوگیری می کنند، برنامه ¬های سلامت عمومی باید به انتخاب اخلاقی میدان
بدهند..... عصب¬پژوهیِ لذت برنامه¬های عصب¬پژوهی اخلاق و سلامت عمومی را
بسیار مورد توجه قرار می دهد. تمایز نهادن میان "خواستن" و "دوست داشتن"
فهم¬های جدیدی از اعتیاد را در ذهن متبادر می¬کند. اینها مجازند پژوهشی را
جهت بدهند برای درمان¬های داروشناختی (pharmacotherapies) که مانع اعتیاد
می شوند و ساز و کارهای عصبی(neuromechanism)مرتبط را مختل می¬کنند یا به
حال اول برمی¬گردانند. آنها می¬توانستند پژوهش جدیدی دربارۀ تولید مواد
روان¬گردان قانونی ارائه کنند که موجب لذت می¬شوند بی آنکه موجب اعتیاد
شوند. همانطور که سلامت و سعادت انسان و سایر حیوانات مبتنی بر تجربه لذت
است، این هدف اخلاقی درون برنامه سلامت عمومی خواهد بود. آیا موانع اخلاقی و
عصب زیست¬شناختی برای پایان دادن به اعتیاد در حال از بین رفتن هستند،
مسائل مربوط به مصرف بیش از حد، جذبه مواد روان¬گردانِ غیرقانونی و کمبود
ابزار قانونی برای به دست آوردن حالاتِ متغیرِ لذت¬بخش باقی می¬مانند.
داروهای طراح غیر اعتیادآور، که به طور قابل اعتمادی دسترسی قانونی به
لذت¬ها و حالات متغیر را میسر می¬ کنند، به این دغدغه¬های سلامت عمومی
بهبود می¬بخشند.....
اختیارباوری، قانونی¬گری، مسائل تنظیم داروهای بسط¬دهندۀ – شناخت
بنیامین کَپس(
Benjamin Capps)
برخی اختیارباروان مایلند از دسترس¬پذیری گستردۀ داروهای(مواد) بسط¬ دهندۀ –
شناخت حمایت کنند بیشتر از تنها وضعیتِ تجویزِ جدید آنها. آنها نشان می
دهند که انواع خاصی از داروها می¬توانند جزئی از مفهوم احتیاط¬آمیز "زندگی
خوب" باشند – آنها فرصت¬های و اولویت-های ما را گسترش می¬دهند؛ بنابرین،
اگر شخصی آزادانه بخواهد از آنها استفاده کند، آنگاه توجیهی وجود ندارد
برای نوعی محدودیت¬های زیان¬آور و آمرانه¬ای که جدیداً در سیاست عمومی به
کار گرفته می¬شود. به ویژه، این ایدۀ اختیارباور حاکی از آن است که اگر
اصلاح¬ها برای استفاده کننده "خوبِ" احتیاط¬آمیز هستند، آنگاه این می¬تواند
همچنین به عنوان خوبِ اخلاقی برای کلیۀ فاعل¬های عاقل تفسیر شود. اگر این
استدلال موفقیت¬آمیز است، تمایز اساسی میان منافع بی¬قید و شرط اصلاح، و
آنچه به عنوان تکنولوژی اصلاح نامیده¬ می¬شود نیست. در مقالۀ حاضر، من
معتقدم که انحصاری بودن انتخاب خودگروانه، و بکارگیری غیر انتقادی بهبود به
عنوان امر خوبِ احتیاط¬آمیز، نقش اشتراک سیاسی و اجتماعی را کم اهمیت نشان
می¬دهد به هنگامی که سیاستِ به طرزِ رویه¬ای منصف و مؤثر را پدید می¬آورد.
اساساً، این استدلال عاری از هرگونه نظام اخلاقی است تا ارزیابی درونی – و
بنابراین عمومی از زمینۀ اجتماعیِ تصمیمات اخلاقی را مجاز بداند. در واقع،
استدلال¬های اختیارباورِ از این نوع باید بی-توجه به هر ایده¬ای از اخلاق
عمومی باشند، چون اختیار برای استفاده از هرچیز دسترس¬پذیر برای بدست آوردن
امتیاز اقتصادی – اجتماعی در واقع هرگونه برنامه قانون¬گری ظاهری را از
بین می¬برد. فرار کردن از جهات رویه¬ای سیاست عمومی، که مکمّلی برای انسجام
آمرانه لحاظ شد، به زوال هرگونه الزام اخلاقی می¬انجامد. از اینرو، در
جامعۀ اختیارباور، افراد محروم شدۀ از حق – مانند آنهایی که از اعتیاد آسیب
دیدند – محصول شوم و زائد جامعۀ لیبرال و "رو به رشد" هستند.
مسائل اخلاقی¬ برآمده از طرح¬هایی برای درمان اعتیاد با استفاده از تحریک مغزی عمیق.
آدریان کارتر (
Adrian Carter)، امیلی بِل(
Emily Bell)، اریک راسین (
Eric Racine) و وین هال (
Wayne Hall)
تحریک مغزی عمیق (DBS /
Deep brain stimulation ) پیشنهاد شده است به عنوان درمانی
برای اعتیاد به مواد مخدر بر اساس تأثیرات آن بر خود اداره کردن مواد در
حیوانات و بر رفتارهای اعتیادی در برخی انسان¬ها که با DBS درمان شدند به
خاطر سایر شرایط روان¬شناحتی یا عصب¬شناختی. DBS به عنوان مداخلۀ
تغییرپذیرتر نسبت به جراحیِ اعصاب (ablative neurosurgery) در نظر آورده شد
ولی آن، افزون بر این، درمانی است که خطرات چشمگیری را به دنبال دارد.
بررسی شواهد پیش¬بالینی و بالینی برای استفاده از DBS برای درمان اعتیاد
حاکی از آن است که پژوهش حیوانی بیشتری لازم است تا ایمنی و سودمندی
تکنولوژی را تأمین کنیم و تا پارامترهای مناسب¬ترین درمان را پیش از بررسی
بکارگیری آن در افراد معتاد مشخص کنیم. با این وجود، اشخاص معتادی که سعی
می¬کنند و نمی¬توانند ترک کنند شاید به اندازۀ کافی ناامید شدند از تحمل
چنین درمان پیش¬رونده¬ای که آنها بر این باورند که اعتیادشان را مداوا
می¬کند. تاریخ حاکی از آن است که ناامیدی برای "درمان" اعتیاد می¬تواند
منجر شود به استفاده از روش¬های دارویی خطرناک پیش از آنکه آنها با دقت
تمام مورد آزمایش قرار گیرند. در صورتی که DBS در درمان اعتیاد استفاده
شود، ما حداقلِ مقتضیات (لوازم) اخلاقی ویژگی¬های بالینی استفادۀ آن در
درمان اعتیاد را فراهم آوردیم. اینها عبارتند از: محدودیت¬های ویژگی¬های
موارد به شدت لاعلاجِ اعتیاد؛ مراقبت مستقل برای مطمئن شدن از اینکه
بیماران توانایی موافقت کردن و به دست دادن آن موافقت بر اساس برآورد
واقع¬گرایانه منافع و مضرات DBS را دارند؛ برآوردهای دقیق از کارایی و
ایمنی این درمان قابل مقایسه با بهترین درمان¬ها در دسترس برای اعتیاد
است.
نظریۀ فرآیند دوگانۀ تصمیم¬گیری اخلاقی: نقد شواهد عصب - تصویربرداری(neuroimaging )
کولین کلین(
Colin Klein)
نظریۀ فرآیند دوگانۀ استدلال اخلاقی به نحو قابل ملاحظه¬ای مورد توجه قرار
گرفت به خاطر کار عصب - تصویربرداری گرین و دیگران. گرین و دیگران معتقدند
که انواع معینی از دو راهی¬های اخلاقی قسمت¬هایی از مغز که خاص واکنش¬های
عاطفی هستند را فعال می¬کنند، در حالیکه سایرین قسمت¬ها خاصِ شناخت را فعال
می¬کنند. این امر ظاهراً حاکی از جدایی میان انواع متعددی از استدلال
اخلاقی است. من این ادعاها مربوط به تخصیص را در پرتو کار تجربی بعدی
دوباره بازبینی می¬کنم. من معتقدم که هیچ¬یک از قسمت¬های قشری (کورتکیال)
که توسط گرین و دیگران شناسایی شدند از نظر کارکردی خاص نیستند: هر یک
فعال¬اند در هردو وظیفۀ مختلف شناختی و عاطفی. من همچنین معتقدم که
فعال¬سازی مشخص از میان شرایط دلیل محکمی برای جدایی نیست. این مطلب دفاع
از نظریۀ فرآیند دوگانه را بی اهمیت می¬کند. من همچنین معتقدم که
تصمیم¬گیری اخلاقی ظاهراً شبکۀ مشترکی را فعال می¬کند که بر خود – طرح¬ریزی
(برون¬افکنی) تأکید می¬ورزد: توانایی برای تصور خویشتن از مناظر گوناگون
در موقعیت¬ها مختلف. من معتقدم که بکارگیری خود – طرح¬ریزی حاکی از پیوستگی
میان تصمیم گیری اخلاقی و سایر انواع تأمل اجتماعی پیچیده است. این شاید
پیامدهای هنجاری به دنبال داشته باشد، اما تضعیف کردن آنها مستلزم توجه
دقیق به هردو دغدغۀ تجربی و فلسفی است.
عصب¬پژوهی شناختی و تصمیم¬گیری اخلاقی: راهنمایی یا نقض کردن؟
دِرک لِبن (
Derek Leben)
تا کنون این نظریۀ مورد حمایتی در عصب¬پژوهیِ شناختی بود که یک شبکۀ
کارکردی برای ارزشیابی اخلاقیِ موقعیت وجود دارد. با این حال، مخالفت قابل
ملاحظه ای در بین پژوهشگران دربارۀ اهمیت این شبکه برای افعال، تصمیمات، و
رفتار اخلاقی وجود دارد. برخی پژوهشگران معتقدند ما باید "آن اخلاقیات را
برملا کنیم [ که "در مغزهای ما ساخته شد"]، آنها را مشخص می¬کند، و کاملاً
با آنها زندگی می¬کند،" در حالیکه سایرین معتقدند ما باید اغلب برعکس عمل
کنیم، عصب¬پژوهی شناختی اخلاقیات را بیشتر شبیه علم پاتولوژی (آسیب-شناسی)
تلقی می¬کنند. برای تحلیل و ارزشیابی این مخالفت، مقالۀ پیشرو برخی از
منابع ممکن آنرا بررسی خواهد کرد. اینها شاید حاوی ابهامات نظری دربارۀ
مراتب تبیین در علم شناختی باشند، یا معانی مختلفی از "اخلاقیات" که
پژوهشگران در پی تبیین¬شان هستند. دلایل دیگر بحث شاید برآمده از مفروضات
تجربی دربارۀ این باشد که چگونه ممکن یا مرجّح است که برآورد اخلاقی شهودی
را از تصمیمات اخلاقی جدا سازیم. اگرچه ما به طور موقت موافق رویکرد "نقض
کردن" هستیم، پرسش¬هایی که در اینجا طرح شدند حوزه¬های مفتوحی از پژوهش در
دست اقدام هستند، و مقالۀ پیشرو محدود به طرح کردن موقعیت بحث هستند نه به
طور قطع حل کردن آن.
"عصب¬پژوهی مسئولیت" – گزارش کارگاه
نیکل ای وینسنت(
Nicole A Vincent)، پیم هاسلاگر (
Pim Haselager) و گرت – جان لوخورست (
Gert-Jan Lokhorst)
این مقاله گزارشی است از سه روز کارگاه "عصب¬پژوهی مسئولیت" که در دپارتمان
فلسفه دانشگاه تکنولوژی دلفت در هلند از 11 تا 13 فوریه 2010 برگزار شد.
کارگاه 25 شرکت¬کننده از هلند، آلمان، ایتالیا، انگلستان، ایالات متحده
آمریکا، کانادا و استرالیا داشت، با تخصص در زمینۀ فلسفه، عصب¬پژوهی،
روان¬شناسی، روان¬پزشکی و حقوق. هدف آن آشنایی با گرایشات جدید به پژوهش
عصب¬پژوهی حقوق (
neurolaw) که به ویژه مرتبط به
موضوع مسئولیت است بود، و پروراندن پژوهش گروهی بین¬المللی در مورد این
موضوع. برنامۀ کار این کارگاه توسط شرکت¬کنندگان در آغاز هر روز با بررسی
موضوعاتی که بیشتر مورد علاقۀ شرکت¬کنندگان و مرتبط با آنها بود، پی گرفته
می¬شد. در آنچه در پی می¬آید، ما خلاصه می¬کنیم (1) مهمترین پرسش¬هایی را
که شرکت¬کنندگان برای پژوهش آتی در این حوزه در نظر گرفتند، (2) اساسی-ترین
موضوعاتی (مقاله) که از بحث¬ها پدیدار می¬شوند، و (3) دو پژوهش گروهی
بین¬المللی اساسی که طرح¬هایی را به دست می¬دهند که از این گردهم¬آیی حاصل
شدند.
منبع:
neuroethics
--------------------
مطالب مرتبط:
عصب پژوهي اخلاق(شمارگان2 از جلد 3، جولاي2010)
مروري بر مجله عصب پژوهي اخلاق (مجلد سوم، شمارۀ سوم، نوامبر 2010)
مروری بر مجلۀ عصب پژوهی اخلاق (مجلد چهارم، شمارۀ اول، آوریل 2011)
عصب پژوهي اخلاق چيست؟
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 10:46 توسط عباس مهدوی
|

مغز مشاور: عصب پژوهی دربارۀ اخلاقیات به ما چه می گوید /
Braintrust: What Neuroscience Tells Us about Morality
کتاب «
مغز مشاور: عصب پژوهی دربارۀ اخلاقیات به ما چه می گوید» اثر پاتریشیا چرچلند در سال 2011 توسط انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر شد.
پاتریشیا چرچلند دریافت که اخلاقیات به طور کل به همدلی(empathy) می پردازند ...... چرچلند همچنین دربارۀ اخلاقیات رویکرد "زیست شناختی" دارد، آنرا به عنوان اقتباسی در نظر می گیرد مبنی بر اینکه مغزهای ما تکامل یافتند تا به پیوند های اجتماعی استحکام ببخشند. با مجموعه ای از مثال ها، او منکر این ایده است که اخلاقیات مجموعه ای از قواعد و کدهایی هستند که از آسمان رسیده اند، که بدون آنها ما همگی بد رفتار می کنیم....
چرچلند با تشریح بنیادهای زیست شناختی که بر آنها مراقبت، همکاری، و فهم اجتماعی بنا شد، و با استدلال کردن در برابر دیدگاه های ساده انگارانه دربارۀ سرشتگی (فطریت) و نظم الهی، تبیین می کند فضای ادراکی هنوز قابل جهت دهی است در خصوص اینکه چه فعل هایی اخلاقاً درستاند، چگونه ما به آن تصمیمات می رسیم، و چگونه ما آنها را توجیه می کنیم ---
چرچلند در مغز مشاور با بکارگیری تحقیق عملی جدید در مورد دغدغه های اخلاقی خدمات مهمی را فراهم می آورد ---
معضل (مسئله) جالب توجهی که چرچلند مخصوصاً با آن درگیر است این است که آیا اخلاقیات می توانند از رهگذر علم تبیین یا توجیه شوند --------
کتاب متفکرانۀ چرچلند به شدت معطوف به آن است که چه چیزی می تواند و نمی تواند به نحو توجیه پذیری از علم مدرن استنتاج شود. او ماهرانه ادعاهای مبالغه آمیز را (هم در آثار رایج و هم مقالات تحقیقاتی) دربارۀ هورمون اکسی توسین، نورون های آینه ای، ژن های رفتاری، توانایی های فطری، یا عملکردهای ساختار خاص مغز تخریب می کند. اطلاعات با ارزشی که از شگ گرایی او جان سال بدر بردند تکیه گاه معناداری از فرضیۀ او پدید آوردند: پستانداران بچه هاشان را به عنوان بخشی از خودشان در نظر می گیرند (بنابراین درد و گرسنگی بچه ها را تشخیص می دهند)، و سپس این دغدغۀ من – و – مال من را به خانواده گسترده و سایرین بسط می دهند. ----
چرچلند، با تأکید ورزیدن بر اینکه اخلاقیات نه عریزۀ فطری نه سیستم انتزاعی، بلکه تاحدودی مسئلۀ کابردی است که توسط غرایز ما طرح شد، به بهترین نحو هردو تفکر عصب پژوهانه و فلسفی را یکجا جمع کرد.
اخلاقیات چیست؟ از کجا آمد؟ بر وفق نظر پاتریشیا چرچلند، فیلسوف عصب پژوه، در کتابش مغز مشاور، اخلاقیات ریشه در مغز دارند. او معتقد است که در مدت زمانی که مغز آدمی رشد می کند و لذت و درد اجتماعی را احساس می کند، همانطور که انسان ها به این رشد می رسند که به سعادت سایر افراد توجه کنند، همچنین حس اخلاقی را بسط می دهند.
چرچلند خواننده را از رهگذر تبیین های قابل فهم، و مفصلی از موضوعاتی مانند تأثیر اکسی توسین بر ترکیب هورمونی فردی، تغییرات مغزی طولانی مدت، و تحقیقات ژنتیک مربوط راهنمایی می کند، و این عناصر عصب پژوهانه را با علوم اجتماعی مبتنی بر حوزه هایی مانند همکاری، اعتماد، ایجاد قاعده... پیوند می دهد. چرچلند با یکجا جمع کردن جهات فلسفه و علم عصب پژوهی، استدلال قانع کننده ای بدست می دهد که اخلاقیات تنها از طریق نیروهای دینی و اجتماعی شکل نمی گیرد بلکه، در عوض، همچنین از عوامل هورمونی، ژن ها، تکامل مغز نیز کمک می گیرد. این کتاب مؤثر احتمالاً منبع ارزشمندی برای هر جویندۀ منظر جدید، مهیج در حوزۀ فلسفه است. ----
این کتاب به انحا مختلف احتمالاً نظرگاه اخلاقی را تکمیل خواهد کرد چرا که روشن است که این کتاب با برخی انتقادهایی که رویکرد سام به دست داد مرتبط است. به ویژه اینکه آنها از طرف فیلسوفان غیر دینی و دانشمندان مطرح شدند ....[چرچلند] به طور کلی واجد شرایط پوشش دادن فردی به عنوان فیلسوف با علاقۀ خاصی به علم عصب پژوهی است. و وقت این نوع از پوشش رسیده است. ----

این کتاب دربارۀ: اخلاقیات، انصاف (عدالت) و منابع هردو است. اما انتظار تعاریف سفت و سختی از هیچ کدوم از ایندو اصطلاح را نداشته باشید، چه رسد به رسالۀ آموزشی در باب تکامل انسانی. در عوض، راحت بنشینید و به چرچلند اجازه دهید ایده هایش را با شما در میان بگذارد. او آنقدر خوش صحبت است که شما هرگز به ذهنت خطور نخواهد کرد که در دانشگاه کالیفورنیا، سندیاگو، فیلسوفی با مکتبی از اندیشه موسوم به مادی گرایی حذف انگار مرتبط است.
چرچلند به خاطر کارش دربارۀ طبیعت آگاهی به خوبی شناخته شده است. اما اکنون، با کتاب جدید، مغز مشاور: علم عصب پژوهی دربارۀ اخلاقیات چه می گوید، نظرگاه جدیدش را به زمینِۀ جدید: اخلاق، اختصاص داد. و داستانی که او دربارۀ اخلاقیات حکایت می کند، چنانکه شما انتظار دارید، شدیداً زیست شناسانه است، او نه تنها بر (ﻫﻮرﻣﻮن) ﭘﭙﺘﯿﺪي اﮐﺴﯽ ﺗﻮﺳﯿﻦ، بلکه بر عصب شیمیایی های مربوط نیز تأکید میورزد.... داستان زیست شناختی در اینجا وارونه است، اما به گفتۀ او، این داستان از لوازم نظریۀ اخلاقی نیز برخوردار است. اخلاقیات جستجویی برای اصول فراگیر نیست بلکه فرایند و عملی است که خیلی متفاوت از مذاکره دربارۀ زندگی اجتماعی روزمره نیست. ----
شرح ماهیت اصول اخلاقیاتی که چرچلند در اینجا طرح می کند کاملاً طبیعت گروانه است و کاملاً مبتنی بر علوم است. با این وجود انسان گروانه نیز هست .... برای (چرچلند)، اگرچه اعمالی که ما را اخلاقی می سازند دستاوردهای تکامل هستند و می توانند به تفصیل از طریق علم عصب پژوهی تبیین شوند، اما محتوای اخلاقیات اساساً محصول فرهنگ انسانی هستند. ---
چرچلند موضوع جالبی را طرح می کند، اینکه اخلاقیات در مغز ما در حرکتند..... این کتاب تر و تمیز، قابل فهم و اغلب سرگرم کننده، برای هر ذهن کنجکاوی شرح مختصر خوبی از اینکه مغز چگونه یاد می گیرد درست را از نادرست تمییز دهد، فراهم می آورد.
اخلاقیات چیست؟ از کجا آمد؟ چرا بسیاری از ما باید بشتر اوقات به گفته های آن گوش بدهیم؟ در مغز مشاور، پاتریشیا چرچلند، پیشگام عصب پژوهی فلسفی(neurophilosophy)، معتقد است که اخلاقیات ریشه در زیست شناسی مغز دارد. نتیجه این کتاب نسب شناسی تحریک آمیزی از اخلاقیات است که از ما می خواهد تا دوباره ارزیابی کنیم اولویتی (توفق) را که به دین، قواعد مطلق، و عقل محض داده شد در دلیل آوردن برای اساس اخلاقیات.
چرچلند معتقد است ارزش های اخلاقی ریشه دارند در رفتار مشترک کلیه پستانداران --- مراقبت از فرزندان. ساختار، فرایندها، و ترکیب مغز انسان ها را بر آن می دارد تا نه تنها برای محافظت از خود تلاش کنند بلکه برای سعادت هم نوع خودشان --- نخست فرزندان، سپس دوستان، خویشان، و غیره، در دورهای "مراقبتی" گسترده و گسترده. جدایی و انحصار موجب درد می شود، معاشرت با افراد محبوب موجب لذت می شود؛ با واکنش نشان دادن به احساس درد و لذت اجتماعی، مغزها مداربندی خودشان را با سنت های محلی وفق می دهند. در این شیوه، مراقبت قسمت قسمت شد، وجدان (آگاهی) قالب بندی شد، شهودات اخلاقی القا شد، بخش کلیدیِ داستان اکسی توسین است، مولکول قدیمی بدن – و – مغز ، که با کاهش دادن واکنش استرسی، به انسان ها امکان می دهد تا اعتماد را در دیگری بسط دهند که برای بسط پیوندهای یکپارچه، شهودات اجتماعی، اخلاقیات ضروری است.
مغز مشاور با ارائۀ برداشت جدید و گسترده از آنچه واقعاً ما را اخلاقی می سازد، از ما می خواهد تا در اصول برخی از ارزش های بسیار محترم تجدید نظر کنیم.
فهرست
فصل اول: مقدمه
فصل دوم: ارزش های مغز – بنیاد
فصل سوم: مراقبت و مراقبت برای
فصل چهارم: همکاری کردن و اعتماد کردن
فصل پنجم: شبکه سازی: ژن ها، مغزها، و رفتار
فصل ششم: مهارت هایی برای زندگی اجتماعی
فصل هفتم: نه به عنوان قاعده
فصل هشتم: دین و اخلاقیات
منبع ترجمه:
اینجا
پاتریشیا اسمیت چرچلند(
Patricia Smith Churchland): مدیر گروه فلسفه و استاد فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا - سندیاگو.
مطالب مرتبط:
عصب پژوهي اخلاق تجربي چيست؟ عصب پژوهي اخلاق چيست؟مروري بر كتاب "عصب پژوهي اخلاق، چالش هاي قرن بيست و يكم"
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 16:43 توسط عباس مهدوی
|
مجلۀ عصب پژوهی اخلاق (مجلد چهارم، شمارۀ اول، آوریل 2011)
موضوع ویژه: اراده آزاد و روان شناسی
در این شماره می خوانیم:
اراده آزاد به عنوان کنترل عملِ بسط داده شده برای زندگی و فرهنگ اجتماع انسانی
روی. اف. بامیستر(Roy F. Baumeister)، ای. ویلیام کرسیونی (A. William Crescioni ) و جسیکا ال. آلکویست( Jessica L. Alquist)
اراده آزاد می تواند به عنوان صورت جدیدی از کنترل عمل که بسط داده شد تا با مقتضیات رو به رشدی از زندگی اجتماعی انسانی مواجه شود، فهمیده شود، من جمله عمل اخلاقی و جستجوی نفع شخصی آگاهانه در زمینۀ فرهنگی. آن فهم منجر به پژوهش علمی ای می شود، که در اینجا با تکیه بر چهار نظریه ارزیابی می شود. نخست، اشخاص عامی (layperson) به اراده آزاد باور دارند. دوم، آن باور پیامدهای رفتاری دارد، که عبارت از پیشرفت هایی در افعال به لحاظ فرهنگی و به لحاظ اجتماعی مطلوب است. سوم، اشخاص عامی می توانند به نحو قابل اعتمادی افعال آزاد را از افعال غیر آزاد تمییز دهند. چهارم، افعال آزاد از مجموعۀ مشخصی از فرایندهای درونی ناشی می شوند، همۀ آنها از یک تأییدیۀ مشترک روان شناختی و فیزیولوژیکی برخوردارند. این فرآیندهای درونی عبارتند از خویشتن داری، انتخاب عقلی، برنامه ریزی و ابتکار عمل.
چرا "اینکه اراده آزاد پنداری بیش نیست" نتایج بدی در پی دارد؟
ادی نامیاس(Eddy Nahmias)
با توجه به نتایج مورد بحث در مقالۀ ای که توسط بامیستر و همکارانش نگاشته شد. 1/ من معتقدم که این ادعا که علوم ذهنی جدید کاشف آنند که ارادۀ آزاد پنداری بیش نیست (willusionism) مبهم است و بستگی به آن دارد که فهم مردم عادی از ارادۀ آزاد چگونه است. زمانی که به انحائی تفسیر شود که شواهد آنرا توجیه نکنند، ادعایِ "قائل به پندار بودن ارادۀ آزاد/willusionist" به "نتایج بد" منجر می شود. به عبارت دیگر، اینکه به مردم بگوییم ارادۀ آزاد پنداری بیش نیست موجب می شود که آنها بیشتر فریب بدهند، کمتر کمک کنند، و رفتار خصمانه ای داشته باشند، اما این پیامدها ممکن است وابسته به تفسیر مردم از ادعاهای "قائل به پندار بودن ارادۀ آزاد" باشد مبنی بر اینکه آنها فاقد قدرت انتخاب عقلانی و خویشتن داری هستند.
پیرامون اراده آزاد: پاسخی به بامیستر، کرسیونی و آلکویست.
آلفرد آر. مِل(Alfred R. Mele)
این مقاله بر تنش میان عناصر سازگارگرا و ناسازگارگرای موجود در این مقالۀ (بامیستر، کرسیونی و آلکویست) متمرکز می شود. بامیستر و دیگران در بحث شان از باورهای مردم دربارۀ اراده آزاد، گاهی باید به ناسازگارگرایان متمایل شوند؛ اما در بازنمودشان از مطالب شان دربارۀ فرایندهای روان شناختی اراده آزاد آنها بیشتر باید متمایل به سازگارگرایان باشند تا ناسازگارگرایان. این مطلب می رساند که بامیستر و همکارانش سعی دارند تا ارادۀ آزاد را به لحاظ مابعدالطبیعی خنثی نشان دهند و اینکه، چون اینطور است، جای عناصر ناسازگارگرایان در این مقاله نیست.
عصب تصویرسازی (Neuroimaging) و برآورد مسئولیت.
نیکُل ای وینسنت(Nicole A Vincent)
آیا شواهد عصب تصویرسازی به ما کمک می کنند تا میزان مسئولیت اشخاص را برای جرمی که ما می دانیم که آنها مرتکب شدند برآورد نماییم؟ این برآورد از پاسخِ مثبت به این پرسش دفاع می کند. طیف وسیعی از اعتراضات متعارف به این رویکرد مدرن به برآورد مسئولیت افراد در نظر گرفته شدند و سپس کنار گذاشته شدند، اما من همچنین در پی تبیین و ردّ اعتراض جدیدی هستم – اعتراضی که رویارویی ما با آن تنها زمانی رخ داد که عصب تصویرسازی کارکردی (نه ساختاری) برای برآورد مسئولیت افراد مورد استفاده قرار گرفت.
صحت هرکسی؟ بهبود عواطف از طریق عصب – داروشناسی روانی(پسیکوفارماکولوژی) .
فلیسیتاس کرامر(Felicitas Kraemer)
این مقاله به بررسی این مطلب می پردازد که چگونه مفهوم صحت عاطفی(emotional authenticity) با مفاهیم طبیعی بودن و تصنعی بودن در زمینۀ بحث های جدید دربارۀ "عصب - بهبود " و " عصب – داروشناسی روانی/Neuro-Psychopharmacology " به هم تنیدند. در فلسفۀ ذهن، مفهوم صحت نقش کلیدی در بحث از عواطف ایفا می کند. شهودِ موردِ تأییدِ همگانی وجود دارد مبنی بر اینکه که شیوه های تصنعی همیشه به نتیجۀ نامعتبر ختم می شوند. با این وجود، این مقاله بر آن است که مواد تصنعی ضرورتاً به عواطف غیر معتبر نمی انجامند. آثار ارائه شدۀ در فلسفۀ ذهن در مورد این موضوع معمولا متوسل به آزمایش های فکری می شوند. از سوی دیگر، آثار جدید در اخلاق کاربردی در مورد "بهبود" دلایل خوبی به دست می دهند که شامل نمونه هایی از جهان واقعی می شوند. چنین مطالعاتِ موردی نشان می دهند که برخی از داروهای روان گردان مانند داروهای ضد افسردگی در واقع موجب می شوند افراد آزمایش های صحت را تحمل کنند، آنها را بر آن می دارند که برای نخستین بار در زندگی "مانند خودشان" احساس و فکر کنند. با آغاز این شرح ها، این مقاله سه معیار غیر طبیعت گرا برای عواطف پیش می نهد: معیار صحت، معیار عقلانیت، معیار انسجام. در این مقاله استدلال می شود که معیار صحت همیشه تنها مورد معتبر نیست، بلکه دو نحوۀ دیگر ارزیابی عواطف نیز معتبر هستند، و اینکه آنها حتی می توانند نتایجی را در مورد اعتبار عواطف به دنبال داشته باشند. در نتیجه، این مقاله خلاصه ای از برخی پیامدهای هنجاری به دست می دهد و شاید هم پیچیدگی های اخلاقی ای که با بهبود عواطف ملازمند.
پاسخ به "اراده آزاد به مثابه کنترل عملِ بسط داده شده برای زندگی و فرهنگ اجتماعی انسان"
ریچار هلتون(Richard Holton)
تأملات بیشتر دربارۀ نادرست ها، سازگارگرایی، اشتباهات مفهومی، و انتخاب ها: پاسخ به تعلیقات.
بامیستر، کرسیونی و آلکویست.
منبع:NEUROETHICS
+
نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 16:53 توسط عباس مهدوی
|

عصب پژوهي اخلاق چيست؟ عصب پژوهي اخلاق
تجربي و نظری
مقدمه
پيشرفت
هاي جديد در عصب پژوهي به پرسش هاي اخلاقي معطوف به ظهور قلمرو بديع،
يعني، عصب پژوهي اخلاق،
منتهي شده است. تعريف
عصب پژوهی اخلاق اجمالاً و به نحو مقدماتي اين است كه بين مشاهدات عصب پژوهانه و
مفاهيم اخلاقي پيوندهايي را ايجاد مي كند. روسكيس بين اخلاقِ عصب پژوهي
و عصب پژوهي اخلاق
فرق مي گذارد. اخلاقِ عصب پژوهي با مسائل اخلاقي در عصب پژوهي سروكار
دارد كه ناشي از صور بديع دخالت هاي در مغز است، در حاليكه عصب پژوهي اخلاق
با سازوكارهاي عصبي اي سروكار دارد كه چه بسا بر مفاهيم و كاركردهاي اخلاقي مانند رضايت
آگاهانه،
حكم اخلاقي، اراده آزاد و غيره تأكيد مي ورزد.
هيچ
فرق روشن و سرراستي بين عصب پژوهي اخلاق و اخلاقِ عصب پژوهي
وجود ندارد. به نمونه هايي از رضايت آگاهانه دقت كنيد: چقدر معتبر است رضايت
آگاهانه بيماراني كه توانايي هاي شناختي و عاطفي شان به وسيله طبيعت اختلال شان از
بين رفت و دگرگون شد، به عنوان نمونه،چنانکه در جنون و اسكيزوفرني (روان گسيختگي) اينطور است؟
اين، مسئله اي در حوزۀ اخلاقِ عصب پژوهي است. اين مسئله همچنين باعث
تحقيقات تجربي دربارۀ آن دسته از كاركردهاي عصبي و شناختي اي است كه در به دست
دادن رضايت آگاهانه معتبري كه بيشتر به قلمرو عصب پژوهي اخلاق تعلق دارد،
درگیر است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 17:10 توسط عباس مهدوی
|
عصب پژوهي اخلاق[1] چيست؟
عصب
پژوهی اخلاق به طور كلي به دو دسته قابل تقسيم است. دسته اول به
نتایج و
پیامدها سر راست و آشكار عصب پژوهي شناختي[2] اي معطوف است كه به
عنوان فهم محدودي از عصب پژوهي اخلاق قابل ارجاع و اشاره است. عصب پژوهي
اخلاق با نتایج و پیامدهای عملي تر و شخصي تري از شناخت عصب پژوهانه[3]
سروكار دارد. به عنوان مثال، پيشرفت سريع در عصب پژوهي شناختي به ما امکان
می دهد تا شيوۀ فهميدن و مداوا كردن اختلال هاي عصب -
روان شناختي[4] را اساسا متحول نماییم. عصب پژوهي اخلاق به ما امکان می
دهد تا كاركرد عصب شناختي را از رهگذر تكنينك هاي مهندسي بديعِ عصب –
داروشناختي[5]، تحريك عصبي[6] و عصب - ژنتيك[7] تقويت و احيا کنیم. ما
چه بسا قادريم كه درمان هاي بديعي براي افسردگي، پسا استرس آسيب زاد[8]،
اختلال بيش فعالي با كمبود توجه (ADHD[9])و بسياري از اختلالاهاي شخصيت
ديگر به دست دهيم. ما چه بسا همچنين قادريم كه ساير جنبه هاي شناخت را با
تكيه بر آنچه كه شخص خواهان آن است كاهش دهيم يا بسط دهيم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:58 توسط عباس مهدوی
|

کتاب عصب پژوهي اخلاق، چالش هاي قرن بيست و يكم نوشتۀ نیل لوی به سال 2007 از طریق انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شد.
در جون 2008، در ايالت ماهاراشترا هند، براي نخستين بار يك قاضي زني را با
استناد به دليلي كه از پروسه اسكن مغز موسوم به beos بدست آمد، به قتل متهم
كرد(نيويورك تايم – 6/15/2008، ص. آ8 ). تست تأييد نوسان تكنولوژي مغز[1]
(beos) داده هاي يك نوار مغز[2] را با نرم افزار خاصي ثبت مي كند كه، بر
وفق نظر مخترع، نشان دهنده فعاليت محدوده خاصي از مغز است كه با حافظه
اموري كه حقيقتاً رخ دادند در ارتباط است. قاضي هندي نخستين كسي بوده است
كه beos را به عنوان دليل قانوني مرتبط براي جرم و بزه، پذيرفته است، اما
بي ترديد اين تنها موضوعِ مورد علاقه ما نيست تا چنين فناوري هاي اساسي و
بنيادي را بسط دهيم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:6 توسط عباس مهدوی
|
مجلۀ عصب پژوهی اخلاق (مجلد سوم، شمارۀ سوم، نوامبر 2010)
منبع: ديپنا

در
این شماره می خوانیم:
درآمد: تجربیات در اخلاق" /
نیل لوی (آکسفورد)
-
مروری بر تجربیات در اخلاق کوام آنتونی آپیا / لیان یانگ (بوستون) / ربکا
ساکس
- آپیا و خود آیینی اخلاق / والری تیبریوس (مینسوتا)
- مخاطرات طبیعت
گرایی، مقدمات طبیعت گرایی: حاشیه ای بر «تجربیات در اخلاق» آپیا /
جاناتان ام. وینبرگ / الی وینگ ( ایندیانای بلومینگتن)
- لوازم مأیوس
كنندۀ روان شناسی اخلاق /ادوارد ماچری (پیتسبورگ)
- تجربیات بیش تری در
اخلاق / كوام آنتوني آپيا (پرینستون)
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 12:58 توسط عباس مهدوی
|
بالاخره انتظار ما به سرآمد و شاهد انتشار
مقاله اي در موضوع « عصب پژوهي اخلاق » در فصلنامه وزين علوم
شناختي بوديم. و البته اين را به فال نيك مي گيريم و باشد كه گردانندگان آن فصلنامه
وزين به اين شاخه از علوم شناختي التفاتي مضاعف نمايند. البته نبايد از حق گذشت كه
بالكل اين شاخه از علوم شناختي في نفسه رشته اي نوظهور در عرصه علوم شناختي مي
باشد و ورود مباحثي از اين دست آن هم با رويكرد تجربي و بينارشته اي كه معجوني از
فلسفه، اخلاق، علم شناختي، روان شناسي اخلاق و در نهايت عصب پژوهي است نياز به حوصله و صرف وقت از
جانب پژوهشگراني است كه در همه اين حوزه ها به نحوي دغدغه كار كردن دارند. به اميد
زماني كه اين غبار عزلت از سر و روي مباحثي از اين دست زدوده گردد.

فصلنامه تازه هاي علوم شناختي
فصلنامه شناختي و بين رشته اي در حوزه علوم انساني داراي رتبه علمي - ترويجي
(سال دوازدهم، شماره 3 (پياپي 47)، پاييز 1389.
مقاله: قضاوت اخلاقي در بيماران دچار آسيب قشر پيش پيشاني راست
چکیده:
هدف:
در مطالعات مربوط به حوزه اخلاق، نواحي مغزي مرتبط با قضاوت اخلاقي، و در
حيطه عصب روان شناسي نيز رابطه علي ميان آسيب مغزي و قضاوت اخلاقي بررسي
شده اند، اما به نقش قشر پيش پيشاني در اخلاق اشاره اي نشده است. هدف اين پژوهش بررسي آسيب قشر پيش پيشاني راست و تاثير آن بر قضاوت هاي اخلاقي است.
روش:
در اين پژوهش، شش بيمار دچار آسيب قشر پيش پيشاني راست و شش فرد سالم
همتاشده با گروه بيمار (از نظر سن و جنس) شرکت داشتند. بيماران دچار تخريب
بافتي در اثر ضربه يا برداشتن تومور بودند. محل دقيق ضايعه بر اساس
تصويربرداري با رزونانس مغناطيسي (MRI) و
نقشه برادمن تعيين شده است. آزمودني ها به داستان هاي اخلاقي (شخصي و
غيرشخصي) که براي اولين بار در ايران ترجمه شده است پاسخ دادند. داستان ها
پس از بررسي هاي ابتدايي به صورت رايانه اي اجرا مي شد.
يافته ها: از
نظر زمان پاسخ به داستان ها، دو گروه بيمار و سالم تفاوتي نداشتند و از
لحاظ محتواي پاسخ ها نيز هر چند گروه بيمار نسبت به گروه سالم، پاسخ هاي
موافق کمتري داده است، اما از نظر آماري اين تفاوت معنادار نيست.
نتيجه
گيري: به نظر مي رسد که آسيب قشر پيش پيشاني راست، خصوصا قشر فرونتوپولار،
در قضاوت اخلاقي شخصي و غيرشخصي تغييري ايجاد نمي کند.

+
نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 0:0 توسط عباس مهدوی
|
منبع: پايگاه اطلاع رساني دين پژوهي ايران(ديپنا)
مروري بر مجله عصب پژوهي اخلاق(شمارگان2 از جلد 3، جولاي2010)
در اين اين شماره مي خوانيم: لوازم دستاوردهای جدید علوم شناختی در بیمارانِ دارای اختلال های هوشیاری؛ جنبه های اخلاقیِ تشخیص بیماری های روانی: اختلال های شخصیت گروه B؛ آزمودن ارادۀ آزاد؛ آیا اختلال ها برای مسؤولیتِ تقلیل یافته كافی هستند؟؛ روان رنجی، ادراك اخلاقی، خطاكاری اخلاقی؛ شيئ بيش از اندازه خوب؟ بهينه سازي و وظيفه خودمختاری؛ اخلاقِ كند ذهنی و خودشیفتگی ناشی از تفاوت های اندك؛ استفاده از داروی كاذب به عنوان آزمایش تحریك آمیز در تشخیص حملاتِ غیر صرعی روان شناختی؛ اعتراض علوم عصب شناسی، و علوم شناختی و علوم رفتاریBCN)) نسبت به ارادۀ آزاد سازگار و مسؤولیت شخصی.
-------------------------------
نخستین مقاله "لوازم دستاوردهای جدید علوم شناختی در بیمارانِ دارای اختلال های هوشیاری" نوشته ال. سید ام. جانسون (L. Syd M. Johnson) است. او معتقد است که یكی از مسائل ضروری در علوم شناختی، میزان بالای عدم تشخیص اختلال های هوشیاری است. تحقیقی جدید در باب بیمارانِ دارای اختلال های هوشیاری، توانایی های شناختی ای را كه سابقاً ناشناخته بودند، آشكار نمود؛ و نشان داد كه به بسط و توسعه متد قابل اتكاتر و بهتری برای تشخیص این اختلال ها، نیاز فوری داریم. بر اين اساس به بسط و توسعۀ چهارچوب های اجتماعی و اخلاقی مان برای تفكر دربارۀ این بیماران نیز نیاز فوری داریم، تا ظرفیتِ دغدغه های جدیدی را كه با الهامات جدید همراه خواهند بود، داشته باشیم. پژوهشی جدید راجع به اثر شرطی سازی و یادگیری در بیمارانِ دارای زندگی نباتی و دارای سطح هوشیاری خیلی كم، نوید بخش آیندۀ روشنی است به عنوان ابزار تشخیصی و پیش بینی بالقوه؛ هم برای فرق گذاشتن بین حالات هوشیاری تقلیل یافته، و هم برای پیش بینی پیامدهای بیمار. اما این پژوهش، همچنین دغدغه های جدیدی را دربارۀ میزان راحتی زندگیِ بیماران به وجود می آورد كه در گذشته كاملاً ناشناخته بود. خوش بینی دربارۀ پیشرفت در تشخیص و درمان اختلال های هوشیاری می بایست با فهم این كه هر پیشرفتی ضرورتاً برای هر بیماری خوب نیست، تعدیل شود. پیش آگهی و آیندۀ بیش تر بیماران، مأیوس كننده باقی می ماند، و ما باید نسبت به مسائل و نگرانی های حاد دربارۀ سعادت و آسایش زندگی، هوشیار باشیم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 22:12 توسط عباس مهدوی
|
منبع: پایگاه اطلاع رسانی دین پژوهی(دیپنا)
مروری بر كتاب"روان شناسی اخلاق؛ جلد 3: عصب پژوهي
اخلاق: عاطفه، اختلالات مغزی، و رشد "
این كتاب، که آخرین جلد از
مجموعۀ سه جلدی روان شناسی اخلاق است، به رغمِ عنوانی كه دارد بیشتر فلسفی است تا
عصب پژوهی. با وجود تأكید فراوان این كتاب بر فلسفه و موجباتِ تصدیع دائمی گفت
و گو بی پایان این كتاب، دست كم فصل های این كتاب، خواننده را با برخی از مباحث
معروف عصب پژوهي شناختی ورای علم اخلاق و اخلاقیات آشنا می سازد. از ده سال پیش
تا كنون، چنین كتابی بدون شك محتوي تعداد زیادی اطلاعات است كه نشان می دهد فرایند
مغزی تصمیم گیری اخلاقی چگونه است و چگونه این فرایند، نظام های اخلاقی گسترده را
به تصویر می كشد و ایجاد می کند. اما اكنون حوزه عصب پژوهي اخلاق (neuroethics) و عصب پژوهي اخلاقی (moral neuroscience) فعال شده است، و این جلد، آشنایی
اجمالی است از چگونگی رویكرد پژوهشگران به مسائلی همچون عصب پژوهي عواطف اخلاقی،
منشأ مفهوم سازی اخلاقی از طریق فرایندهای عقلانی مغز در مقابل فرایندهای عاطفی
مغز، و این كه چرا (و چگونه) افراد مبتلا به اوتیسم (در خود فرو رفته) از افراد سایکوپات
(جامعه ستیز) در متدی كه آن ها برای مفهوم سازی اخلاق و اخلاقیات به كار می بندند،
متمایز می شوند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:19 توسط عباس مهدوی
|
منبع:پايگاه اطلاع رساني دين پژوهي ايران(ديپنا)


مروری بر كتاب «روان شناسی اخلاق، جلد 2: علمِ شناختی اخلاق: شهود و دگرگونی»
جلد دوم از مجموعه روان شناسی اخلاق به همان كیفیت جلد اول است، با این فرق كه محور بحث آن متفاوت است. این روزها نویسندگان به این بحث می پردازند كه علمِ شناختی چه نقشی در اخلاقیات و علم اخلاق ایفا می كند؛ اما مهم ترین بخش كتاب به بیان این پرسش می پردازد كه چرا در دكترین اخلاق و آداب و رسوم اجتماعی مردم سراسر دنیا، این اندازه تغییرپذیری وجود دارد. این دگرگونی شك هایی را دربارۀ حقیقت ادعای بنیاد اخلاقی كلی كه قابل اطلاق به كلیه فرهنگ ها و بافت ها است، به همراه دارد.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:30 توسط عباس مهدوی
|